تبليغاتX
عشق بر باد رفته
تنها ترين تنها
 
اینو نوشتمنگین بی مرام دعا کنین دانشگاه قبولشم

|+| نوشته شده توسط roya در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 
می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در ان نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

ناله می لرزد می رقصد اشک...

اه که بگذار بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید ان به که بپرهیزم من

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده لب و خونین دل

میروم از دل من دست بر دار

ای امید عبث بی حاصل

 

فروغ فرخزاد

 

يك روز به دنيا آمد. زندگي كرد. يك روز هم مرد. همين!
پ.ن:
* مي‌گويند، اين جملات بزرگترين سروده از هستي است. نمي‌دانم.
** "شما كه غريبه نيستيد" از هوشنگ مرادي كرماني را نگاهي بيندازيد؛ ضرر ندارد.
*** "گرد يك درياچه/ سپيده‌دم را انتظار مي‌كشند/ هم شكارچي و هم مرغابي": تسودا كييوكو
**** آدم كه بالا مي‌رود، همه چيز را بهتر مي‌بيند. سرزمينش هم مي‌شود سرزمين‌ها.

 

دلت همیشه زندان من است

 

آتشکده عشق تو از آن من است

 

آن روز  که وداع من و توست

 

آن شوم ترین لحظه پایان من است

 

 

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
 
 
 
گریه کردن ،؛، برای کسانی که خنداندن دیگران را دوست دارند ، کمی بی انصافیست ...

انتظار ازار دهنده است. فراموش کردن ازار دهنده است . اما تردید در تصمیم گیری بد ترین عذاب هاست

 

خیر و شر هر دو یک چهره را دارند مهم این است که در چه زمانی از مسیر زندگی ادم ها

گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم
 

آسمان دلم ابري است آسمان واژه هايم نيز انگار تمام چشمها و ابرها را عاريه گرفته ام تا تمام

اقيانوسها و درياها را پس بدهم چشمهاي من به تو دروغ نمي گويند چشمهاي تو هم هيچ وقت

به من دروغ نگفته اند چشمهايي كه هيچ كس آنها را نديده پنهان و بي نشان غمگينانه در  

 پسين هاي هرروزه غريبيم را گريستند به تو دروغ نمي گويند حالا هم اين چشمها تو را 

مي پايند تا پا  كه برداري خبر آمدنت را يواشكي به شانه ها بدهند _ همان دوست هميشه با 

وفا _ درياها هم انتظار دارند . حكايت غريبي است نه ! آنقدر خواب باشي كه همه كس و همه

چيز را خراب ببيني آنقدر خراب كه حتي نسيم آرامش چو بادهاي سوزان صحرائي پوست

 بردار  تنت باشد كه آرزويت همبستري مرگ حكايت غريبي است نه ! آنقدر از زندگيت حتي

خودت فرار كني و بگريزي تا آنجا كه نداني كه هستي و چگونه بوده اي چه برسد به

اطرافيانت . حكايت غريبي است نه ! دل انگيزم ! كنار اين همه غريبي اين همه خرابي خالي

 شدن روياي شيرين توست پرستارم ياورم تو عين هوائي براي من تو بر اندوهم گواهي فقط

 

ای کســانی کـــه پـــس از مرگ مـــن مــامـــور دفــــن مـــــن هستید،

می خــــواهـــــم بعـــــد از مــــــرگـــــــم،

تــــابوتـــم را بـــا پــارچـــه ی سیـــاهی بپـوشـانید تــا همه بفهمند کـه زندگــانی مــن سیــاه

بــوده ...

پــــاهـــایم را بیـــــرون بگذاریـــد تـــــا همه بـــدانند کــه پا برهنه زیسته ام ...

دستهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند دست بسوی کسی دراز کــرده بودم ...

چشمهــــایــــم را بــــاز بگذاریــــد تــا همه بدانند که چشم براه کسی بوده ام ...

و در آخــــر!!!

تکه یخی بــر روی قبرم بگذارید که با اشعه ی خورشید آب شود و به جای مادرم برایم گریه

کند ...

می خــــواهــــم بـــدانم که اولین کسی که به مزارم میاید و آخرین کسیکه مزارم را ترک

 می کند کیست ؟ 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه چهارم آبان 1386  |
 
رخ یار ....

 

 

با ارزوی قبولی طاعات وعبادتتان ددر در گاه حق عید فطر را تبریک میگویم

 

 

می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام

خدارو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام 

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدارو می خوام اما نه واسه زیبا و زشت

خدارو می خوام  نه واسه خودم که باشم یا برم

خدارو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدارو می خوام نه واسه سکه و صد کوی و مقام

خدارو می خوام  که فقط تورو نگه داره برام

خدارو دوست دارم واسه این که تو رو بهم داده

خدارو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدارو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی زاره 

خدارو دوست دارم واسه این که حواسش بامنه

خدارو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدارو دوست دارم واسه این که من و تو باهمیم

خدارو دوست دارم واسه این که می دونه ما عاشق همیم

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم (خدای خوبم)

نگاه دریایی تو آبیه روی آب می شم

واست دلم واست تنم اصلا تمام زندگیم

از تو دوباره منع شدم با تو تموم شد خستگیم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه همنفس قسمت من دوست دارم یه عالمه

 

برترين كلمه، " الله " است.
حاضرترين كلمه، " خدا " است.
وسيع ترين كلمه، " بهشت " است.
پاك ترين كلمه، " فطرت " است.
آرام ترين كلمه، " سكوت " است.
گرسنه ترين كلمه، " حرص " است.
مهربان ترين كلمه، " مادر " است.
خونين ترين كلمه، " جنگ " است.
بي نيازترين كلمه، " قناعت " است.
باحياترين كلمه، " فاطمه " است.
راستگوترين كلمه، " آينه " است.
تنگ ترين كلمه، " قبر " است .
بي حال ترين كلمه، " تنبل " است.
عبرت انگيز ترين كلمه، " قبرستان " است.


بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم ٬

در بر گیرنده مخاطرات بزرگ است.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
رخ یار ....

 

 

با ارزوی قبولی طاعات وعبادتتان ددر در گاه حق عید فطر را تبریک میگویم

 

 

می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام

خدارو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام 

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدارو می خوام اما نه واسه زیبا و زشت

خدارو می خوام  نه واسه خودم که باشم یا برم

خدارو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدارو می خوام نه واسه سکه و صد کوی و مقام

خدارو می خوام  که فقط تورو نگه داره برام

خدارو دوست دارم واسه این که تو رو بهم داده

خدارو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدارو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی زاره 

خدارو دوست دارم واسه این که حواسش بامنه

خدارو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدارو دوست دارم واسه این که من و تو باهمیم

خدارو دوست دارم واسه این که می دونه ما عاشق همیم

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم (خدای خوبم)

نگاه دریایی تو آبیه روی آب می شم

واست دلم واست تنم اصلا تمام زندگیم

از تو دوباره منع شدم با تو تموم شد خستگیم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه همنفس قسمت من دوست دارم یه عالمه

 

برترين كلمه، " الله " است.
حاضرترين كلمه، " خدا " است.
وسيع ترين كلمه، " بهشت " است.
پاك ترين كلمه، " فطرت " است.
آرام ترين كلمه، " سكوت " است.
گرسنه ترين كلمه، " حرص " است.
مهربان ترين كلمه، " مادر " است.
خونين ترين كلمه، " جنگ " است.
بي نيازترين كلمه، " قناعت " است.
باحياترين كلمه، " فاطمه " است.
راستگوترين كلمه، " آينه " است.
تنگ ترين كلمه، " قبر " است .
بي حال ترين كلمه، " تنبل " است.
عبرت انگيز ترين كلمه، " قبرستان " است.


بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم ٬

در بر گیرنده مخاطرات بزرگ است.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
رخ یار ....

 

 

با ارزوی قبولی طاعات وعبادتتان ددر در گاه حق عید فطر را تبریک میگویم

 

 

می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام

خدارو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام 

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدارو می خوام اما نه واسه زیبا و زشت

خدارو می خوام  نه واسه خودم که باشم یا برم

خدارو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدارو می خوام نه واسه سکه و صد کوی و مقام

خدارو می خوام  که فقط تورو نگه داره برام

خدارو دوست دارم واسه این که تو رو بهم داده

خدارو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدارو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی زاره 

خدارو دوست دارم واسه این که حواسش بامنه

خدارو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدارو دوست دارم واسه این که من و تو باهمیم

خدارو دوست دارم واسه این که می دونه ما عاشق همیم

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم (خدای خوبم)

نگاه دریایی تو آبیه روی آب می شم

واست دلم واست تنم اصلا تمام زندگیم

از تو دوباره منع شدم با تو تموم شد خستگیم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه همنفس قسمت من دوست دارم یه عالمه

 

برترين كلمه، " الله " است.
حاضرترين كلمه، " خدا " است.
وسيع ترين كلمه، " بهشت " است.
پاك ترين كلمه، " فطرت " است.
آرام ترين كلمه، " سكوت " است.
گرسنه ترين كلمه، " حرص " است.
مهربان ترين كلمه، " مادر " است.
خونين ترين كلمه، " جنگ " است.
بي نيازترين كلمه، " قناعت " است.
باحياترين كلمه، " فاطمه " است.
راستگوترين كلمه، " آينه " است.
تنگ ترين كلمه، " قبر " است .
بي حال ترين كلمه، " تنبل " است.
عبرت انگيز ترين كلمه، " قبرستان " است.


بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم ٬

در بر گیرنده مخاطرات بزرگ است.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه بیستم مهر 1386  |
 

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده‌ي شب مي‌كشم
چراغ‌هاي رابطه تاريكند
چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني‌ست

دم همین خواب سحرگاهی خودم گرم

که سرم برای چه خواهد شد هیچ فردایی درد نمی کند !

 

یکی بود یکی نبود ...

یه خدا بود که دستاش گلی بود .

یه آدم هم بود .

که چشم دلش به دستای خدایی بود

که بی خیال همه چیز

فقط دستاش گلی بود ...

 

 

دل و دین و عقل و هوشم ، همه را به آب دادی

ز کدام باده ساقی ، به من خراب دادی ؟

دل عالمی ز جا شد ، چو نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد ، چو به زلف تاب دادی

 

 

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

تو نوشیدی از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

...

 

+ تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم ...

+ به خاکی زدن را دوست دارم . اصلا خاکی شدن را دوست دارم . دنبال فواره های پارک راه افتادن و خیس شدن را هم دوست دارم . اسم فامیل بازی را هم دوست دارم . تو را هم دوست دارم . مثل دیوانه ها روی خاک نشستن و اسم فامیل بازی کردن را هم دوست دارم . حتی چرت و پرت گفتن و نوشتن را هم دوست دارم . به کسی چه مربوط که دیوانه شده ام ؟ دیوانه شده ام ... دی وا نه ...

+ نمیدانم چه میخواهم بگویم ، زبانم در دهان باز بسته ست

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 

دلم گرفته ای هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار . تو اين سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از اين نامهربونی ها
دارم از غصه می ميرم
رفيق روز تنهايی .
يه روز دستاتو می گيرم

تو اين شب گريه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی ميشه عاشقم باشی؟

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو هم صدا

تو ای پايان تنهايی
پناه آخر من باش
تو اين شب مرگی پاييز .
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترين باشه
ميخوام آيينه خونه
با چشمات همنشين باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار . تو اين سکوت

تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم ؟ وقتی که اشک نمی گذارد .

اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای

تار عشق می اندازد . بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را ؟

بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهای را؟

با نوشتن تنهايی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری

بگو چگونه احساسم را بنویسم که دیگر دلم از

تنهايی و بدون تو بدون خسته  شده ..؟

 

 

چه بی صدا . نفس نفس

 

لم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است  ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

 میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...

 

 

انگار عقربه های ساعت سال هاست که به خوابی طولانی فرو رفته اند، چرا!؟

خدایا کمک کن شاید این دقایق نفرت انگیز زمانی به اتمام برسد.

اما کی !؟

صدای پرندگان آزارم میدهد، می خواهم بخوابم امه نمی شود، چرا!؟

چراغ اتاق را خاموش می کنم اما نه ...

چند ساعت قدم میزنم ....

اما فایده ای ندارد...

 

 

 

از کدام سرزمین است نمی دانم!

آخر با کدام نگاه...با کدام اشاره...با کدام حروف الفبا...با کدام حنجره و صدا...؟!!!!با کدام دل...با کدام اشک...با کدام چشم...؟!!!با کدام تاب و توان...؟!!!سر بر کدام دیوار جهان گذارم و فریاد بر اورم و خاک بر فرغم کوبم و گویم کلامت را نمی فهمد کلامم!!!

 

 

مروز دوباره دلم گرفته بود ٬ مثل دیوانه ها رفتم سراغ خاطراتم و گشتم ٬ خاطرات با تو

بودن را زیر برگی  از یادگاری هایت یافتم  اما امروز حضورم برایت غریبه است ! نمی دانم
چرا ؟ فقط می دانم که امروز دیگر خورشید مهر گرفت . امروز دیگر رود مهربانی ات آب
 را به رودخانه ی بی آبم جاری نمی کند . امروز دیگر دریا موج هایت را به روی ساحل
 سوزانم نمی راند . امروز دیگر تو نیستی !
          فقط و فقط خاطره هایت مرا به زنده بودن  می راند . 
 
 
 

میدانم گوشه ای از زندگی من بر چهره ی تو نگاشته شده و نام بی نشانی ات

برگ هایی از دفتر زندگیم را پر کرده . می دانم هزار و یک شب بی خوابی از تو
طلب دارم اما بدان در تو دنبال خیلی چیزها گشته ام . من در تو به شعر هایم
رسیده ام . فقط تو میبینی که وقتی باران می بارد چگونه اشک های من روی
 دیوارهای خاطره پیچک می شوند . نگاهم را از آن سوی روزهای کودکی تا به
 امروز که کنار این  گل ها و تو نشسته ام به یاد بسپار . می دانم که در ناگزیر
روزی دیگر باز می آیی . به انتظارت خواهم نشست .
ای تنهایی ٬ تو امشب در لحظه هایت اشک و برف٬ آتش و مرا داری و من در تو
 زندگی ام را دگر باره مرور خواهم کرد
 
 
 
86/04/07


کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟
 
 
 
 

آمد نشست !!!

سجاده اش آبی بود

رنگ چهره اش مثل چادر نمازش سفید شده بود

دستها را به آسمان نزدیک کرد :

« خدای خوب من ! دلم را در نا کجائی جا گذاشته ام ،

از دوست زخم ها خورده ام ،...

خدایا جز تو کسی را ندارم . پناهم ده ... »

همین را فقط گفت

گونه هایش چراغانی شد از اشک

.... یک ساعت بعد .....

 

 

 

 

همیشه خسته از روزای برفی

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

 

سال هایم به تباهی رفت . هیچ برایم نمانده جز هیچ...

 

 

 

 

 
 

 


 

 

 

 

love me Ghazal

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه هفدهم مهر 1386  |
 
مهم نيست كه قطره باشي يا اقيانوس مهم اين است كه اسمان در تو منعكس شود...

 

خيلي دوستت دارم.تو بهترين اميدهارو در قلبم اينستال

 کردي.عکستو در بک گراند قلبم قرار دادي.تو روي قلبم با ملايمت

 کليک کردي.عشق را در زندگي من  ريست کرده و تمام غمهام رو 

 شيفت ديليت کردي.من هر جا باشم

 قلبم به تو کانکته.عشق و قلب  و مغز منو هک کرده.اسم تو  در

جاي جاي وجودم رجيستره

دوستت دارم  

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه هفدهم مهر 1386  |
 
دل من وقتی که می رفتم فکر تو راحت بود تکرار اسم من از روی عادت بود وقتی که می رفتم از غصه وا موندم مرگم که زودم بود فردا رو جا موندم دل خور نشو از من از این که دل تنگم من با خودم قهرم با تو نمی جنگم از دست خود رفتم از دست تو دورم دل خور نشو از من وقتی که مجبورم این قسمت من بود حرفاتو می فهمم فرصت بده کم شم از خاطرت کم کم از من به دل نگیر هم درد بی زخمیم باشه گناه تو پای منو تقدیر
|+| نوشته شده توسط roya در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 
سلام اینم اس ام اس: اگه کسی بهت گفت دوست دارم، می میرم برات، فدات شم، تمام زندگیمی... زود باور نکن. اگه می خوای امتحانش کنی بهش بگو کارت سوختت رو میدی به من؟ سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگيره... جاخالي بدم، بخوري زمين، حالت بگيره جدیدترین جمله عاشقانه: بنزيِن نگاهت رو براي قلبم سهميِه بندي نکن! خيال مي کردي قلب من تاب شکستن را نداره منتظري بازم دلم پيش دلت کم بياره مرام من توي عاشقي يک دلي و صداقته وقتي ميگم نوکرتم اين آخر رفاقته
|+| نوشته شده توسط roya در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 
کاش در این شهر عزیز لایق دیدار شوم

 

                                                 سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

 

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

 

                                             تا که هم سفره ی تو لحظه ی افطار شوم

 

 

 

  مانده پاى آبله از راه دراز     

 

                         بر دم دهكده مردى تنها   

 

                                             كوله بارش بر دوش   

 

                                                        دست او بر در، می گويد با خود:     

 

     غم اين خفته ی  چند         خواب در چشم ترم می شكند.     

 

 

                                                           سهم این بیداری کی از آن ماست؟!!

 

 

VVV

در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است

وصداقت گل نایاب...!

ودر چشمان پاک شقایق ها عابر بی عاطفه غم جاریست...

به چه کسی باید گفت:

با تو انسانم وخوشبخت ترینم

 

```

Image hosting by TinyPic

™™™

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است

که در کنار او باشی و بدانی که به او نخواهی رسید

 

 

زمستان ؛ دختري در خواب

بهاران ؛  دختري شاداب

نگاه گرم تابستان

نگاه دختري سرزنده وبي تاب

ولي  پاييز؛ ولي پاييز

يكي مي گفت: دلگير است

صدايي خسته و تنهاست

زني از زندگي سيراست

يكي مي گفت: بد رنگ است

پاييز ذليل و زرد

حديث غصه و درد است

ولي من گويمت عشق است او

شادخت هفت شهر شعروهمسازيست

نگاهش شور آزاديست

فريبا جلوه اي يكتاست

در هر صفحه ي اين چرخ او منظومه اي بي تاست

زه حس يكدلي لبريز

كلام مهدي ازحق است كو خوش گفت :

" تنها پادشاه فصل ها پاييز" 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 

"خوبرویـــان جها ن ، رحــــم ندارد دلشـان"

شیشه خُـرده است دوخـروار در آب و گلشان

رسمشان ظلــــــم بر عا شـق بُوَد و کشتن او

کشف گردیده تفــنگ و قمـــــــه در منزلشا ن

هیچ امــــید به بهبـــود یشان نیست که نیست

چون به نوعـی ژنتــیکی بُوَد این مشکلشا ن

دل به آنان مسـپاری  که خــــــطر داره حسن

دور بایـــد شـــــــــدن ازدور و برِ محــفلشـان

 

 

 برای تو...!

برایت بارها باید بگویم ،که دررگهای من جاری شدی چون خون

که ازمن ساختی بار دگر مجنون،شاید

از شکوه عشق خانمانسوز،

 برایت بارها باید قسمها یاد کرد

برایت بارها باید سر سجده فرود آورد ،شاید

زدست تو، به تاریکی کوهستان غم باید سفرکرد

به دنبال تو تا خورشید باید رفت

به پیش پای  تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم

برای قلب تو شاید خدا گردم

نمیدانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای میگیرم

ویا درزیرپاهای تو بی رحمانه می میرم شاید،

نمی د انم که بعد ازسالهای سخت ودشوار

که بعد ازروزهای گرم وشیرین

زمان مردنم

زمان مردنم آیا درآغوش تو جانم را خدا گیرد

ویا این آرزو در نطفه می میرد شاید.....

 

تو ای تنها ترین تنها بیا تنهایی ام را بین

 

که از تنهایی دل خسته ام این روزها تنها

 

تو ای هستی مرا بنگر ، که بینم هستی ام را هست

زهست تو اگر هستی است  ، همین چند روز دنیا هست

من عاشق یک نظر نگاه توام

ویرانه ام ، خاک زیر پای توام

یک دشت خاطره با سکوت دارم و لیک

محتاج خاطره ای با صدای توام

 

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که

الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر

روديست که از چشمانت جاری است.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است

که به اسفناک ترين حالت شکسته است.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی

 است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان

زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست

که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.


 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی

سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و

بستن چشمهاست

 

 

 

زندگی چیست؟

            زندگی.......................زیبائیست...

        زندگی.......

                   نغمهء من ،

                            نغمهء تو ،

                                         در سکوت نت هم اوائیست...

                     زندگی.......

                           تجربهء عشق و نیاز

                              زیر مهتاب شبی رویائیست...

                     زندگی........

                                لحظهء برخورد نگاه

                                    با نگاهی که پر از تنهائیست...

                    زندگی........

                            حرمت یک اشک زلال

                                          در سراب نفسی صحرائیست...

       زندگی........

                  وسعت لبخند و غرور

                         در گذرگاه دلی دریائیست...

عاشقانه دوستت دارم

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در شنبه هفتم مهر 1386  |
 

|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 

حسرت به دل

شبي غمگين شبي باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من مي گفت تنهايي غريب است

ببين با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستي ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبي به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهميد

اگر چه تا ته دنيا صدا کرد

 

 

 

        دل فارغ زدرد عشق دل نیست

                                         تن بی درد دل جز آب و گل نیست

                                         ز عالم روی آور در غم عشق

                                         که باشد عالمی خوش عالم عشق

                                        غم عشق از دل کس کم مبادا

                                         دل بی عشق در عالم مبادا

                                         فلک سر گشته از سودای عشقست

                                        جهان پر فتنه از غوغای عشقست

                                        اسیر عشق شو که ازاد باشی

                                        غمش بر سینه نه تا شاد باشی

                                       می عشقت دهد گرمی زمستی

                                       وگر افسردگی و خود پرستی

                                        زیاد عشق عاشق تازگی یافت

                                       زذکر او بلند آوازگی یافت

                                       هزاران عا قل و فرزانه رفتند

                                       ولی از عاشقی بیگانه رفتند

                                      نه نامی ماند زیشان نه نشانی

                                       نه در دست زمانه داستانی

                                      چو اهل دل ز عشق افسانه گویند

                                      حدیث بلبل و پروانه گویند

                                     به گیتی گرچه صد کار آزمایی

                                     همین عشقت دهد از خود

 

 

در کوچه می بارد و در خانه گرما نیست

                             حقیقت از شهر زندگانی گریخته

من با تمام حماسه هایم

                                به گورستان خواهم رفت

وتنها

        چرا که به راست راهی کدامین

                                 هم سفر میتوان اطمینان داشت 

هوایی که می بوییم از نفس پر دروغ

                          هم سفران فریب کار من گند آلود است

                                                  احمد شاملو    


نوشته شده توسط مت در سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ و ساعت 20:50
  ... عمومي
  در باغچه ی بهار زیر تلائلو آفتاب

          گل بسیار است   

          اما جان من پریشان آن تکه بنفشه ایست

          که زیر سایه ی تمشک ها خاموش

           ایستاده است

          از میان ستارگان آسمان

          ستاره ی سحر احساسی زیبا در دلم می انگیزد

         از هزار و یک نوای ساز لطیف ترین آن زیباست

         چشمه ای زیبا زیر مهتاب

         که در عمق آن مرواریدهای شن و ماسه می غلطند

        مرا خوش تر از دریای آفتابی بیکرانه

                                                          ماموستا گوران

 

 

 

    
                 
                                 خستـــم از روزای ابــری         خیلی سنگینه نـگاهت 
                                 دوست ندارم تو تابستون         بشینــم باز ســر راهت     
                                 نمیـــخوام بـــازم خیـالت         قبـلـه آرزوهــــام شــــه           
                                 تـــو بمــون و عاشقـــای         روی پُـــر غـرور و ماهت
 

آره مــن اونم که گفتــم          واسـه چشم تـو دیوونم 
آره مـن قـول داده بــودم          تـا تهش بــاهات بمونـم
ولی پس دادی نگــــامو           زیــر رگبــــــار غـــرورت 
من فقط یکــم شکستم          خوب نگام کنی همونم

 

چـمــدون رویـــاهـــامـو           دیگه برداشتم و بستم 
دیگــه عین اون قدیمــا           چشــــاتو نمیپرستــــم 
رخ تــو عین یه بـــــازی           منــو مـات قصه هـا کرد 
حالا بی اسمـم و تنها            پُــرپــاییز و شکستــــم


اینــی که حــــالا میبـینـی       دیگه مجنون چشات نیست 
دیگه وقتی نیمه شب شه       نگـران لـحظه هــات نیست 
مـــن بــرام فــرقـی نــداره        کـــه تو بــاشی یـا نباشی 
خیلـی وقته دیگه نیستی        تو دلم جـــایی برات نیست
      

از تو هیچ چیزی نـمونــده         نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا         عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی 
تازه فهمیدم با این عشق         زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم         یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی
 


   
من میرم واسه همیشه

 

 

یه روز دل و دادم بهت امروز میخوام پس بگیرم  دیگه نمیخوام دروغی

برایه چشمات بمیرم تو اونی نیستی که دلم یه عمری ارزوشو داشت اون

که به پاش  این دله من بود و نبودشو گذاشت نفهیمیدم که چشم تو به من

خیانت میکنه دلت پیشه غریبه ای از من شکایت میکنه من میرم بسه دیگه

طاقت موندن ندارم بین این همه گناه حس واسه موندن ندارم بزرگترین

گناه من باور عشقت بود و بس................

 

 

 

 

با دو دست خالي از عشق ديگه هيج جا جايه من نيست انگاري هيج چيزي مرحم واسه زخماي تن نيست من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامي رفتي بي من ولي انگار هر جا ميرم تو با هامي تو با هامي

رفتي گفتي خاطراتت جاي من واست ميمونه كاشكي بودي و ميدي دلم از دوريت ميخونه كاش اينقدر دوست نداشتم كه بگم بي تو نميشه كاش دلت سنگي نبود دل من مثله يه شيشه كاش فقط يه روزه ديگه بي تو من دوام بيارم تا بتونم بازم عشقم تو رو رو چشمام بزارم تو رو رو چشام بزارم

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 
برای زیبا دیدن نیازی نیست تمام زیبایی ها یک جا جمع شود دوست دارم پاهایم خارهای لب ساحل را هم تجربه کند .دریای وحشی را ببیند با نسیمی بازی کنم موجها را معنا کنم شبی را در بیابان صبح کنم با آتشی روشن و یک غزل از دیوان حافظ موهایم را به باد بسپارم تا عشق بازی طبیعت را کامل کنم . شب ها ستاره هها را شمردن وبه ماه خیره شدن .زیر باران رقصیدن ودعا کردن. گرمای خورشید را حس کردن وتن به خطر سپردن. دوست دارم با طبیعت یکی شوم آنگاه که با طبیعت یگانه شوی جز حقیقت نخواهی
|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ

است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر

عاشق شدن پس يک گناه است دل عاگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ

است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر

عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است . ...اشق شکستن صد گناه است . .

 

..

تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم,

منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم..

 

TinyPic image

لبخندي تلخ ..

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم

  گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم

     گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند

گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم

           

 

 

 

بدترین غم این نیست که عشقت تو رو بذاره بره.... بدترین غم این

نیست که بفهمی دیگه دوستت نداره... بدترین غم این نیست که بفهمی

یکی دیگه رو دوست داره... بدترین غم اینه که یکی بمیره بعد بفهمی

عاشقت بوده....

 

کاش میدانستم زندگی با همه وسعت خویش

 

محفل ساده ی غم خوردن نیست

 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 

اضطراب و هوس دیدن و نا دیدن نیست

 

زندگی جنبش و جاری شدن است

 

از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که

 

خدا میداند . . .

 

در درون شما وگر خواهشی است که می خواهید از خود دور کنید

 

آن خواهش را خود برگزیده اید کسی بر گردن شما نگذاشته

 

و اگر تماس است که می خواهید از دل برانید جان آن ترس

 

در دل شماست نه در دست آن کسی که از او می ترسید.

 

                                                   " جبران خلیل جبران "     

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 
اون چشایی روشن داشت اون یکی رو جز من داشت من توی حسرت موندم اون خیاله رفتن داشت روزا گذشت روزا گذشت سالها گذشت من هنوز عاشقتم به یادتم نمی دونم خبر داری که منتظرم؟ یا مردمو فقط تو خاطراتتم در به در همیشگی کولی صد ساله منم خاک تمام جاده هاس جامه ی کهنه ی تنم هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام تا تو مرا زنده کنی هزارز بار مرده ام دنبال پاییز می گردم که در غربی ترین غروب نارنجی لای حریری از جنس دلتنگی آرمیده است . برایش می نوازم برایش اشک می ریزم حال زمان گذشته و سر انگشتان من سوز شکست ناپذیر تار را حس می کنند و اشکهایم که به استقبال پاییز رفته بودند در سراشیبی زمان دفن می شوند. آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشدرهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم . اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .
|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 
اون چشایی روشن داشت اون یکی رو جز من داشت من توی حسرت موندم اون خیاله رفتن داشت روزا گذشت روزا گذشت سالها گذشت من هنوز عاشقتم به یادتم نمی دونم خبر داری که منتظرم؟ یا مردمو فقط تو خاطراتتم در به در همیشگی کولی صد ساله منم خاک تمام جاده هاس جامه ی کهنه ی تنم هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام تا تو مرا زنده کنی هزارز بار مرده ام
|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 

پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

پاييز بهاريست که عاشق شده است

 

ماه عسل

 

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرورو شه    

 

          تا سکوت هر شب من با هجومت رو به رو شه

 

                  بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم

 

        منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

 

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

 

           هرشب حافظه ی من پره تصویر تو میشه

 

با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

 

           چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام

 

               تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست

 

                    آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همینجاست

 

تو همینجایی و هرروز من به تنهایی دچارم

 

           منو نزدیک خودم کن تا تورو یادم بیارم

 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد *** فریبنده زاد و فریبا بمیرد


شب مرگ تنها نشیند به موجی *** رود گوشه ای دورو تنها بمیرد  

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب ***که خود در میان غزلها بمیرد  

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا *** کجا عاشقی کرد.آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد *** که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم *** ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد *** شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 تو دریای من بودی آغوش وا کن *** که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد.....

 

 

 

دروغ ميگفت .ديگری را دوست داشت....... ........

بارها گفتم: دوستم داری ؟؟ گفت: آری...... .......

تا روزها خاموش بودم ولی آخر از پای شکيب افتادم و گفتم....... .......

راست بگو تورا خواهم بخشيد آيا دل به ديگری بسته ای ؟؟ گفت نه..............

فرياد زدم بگو راستش را بگو هر چه هست بگو تورا خواهم بخشيد و از گناهت هر چه..

هست خواهم گذشت .....

عاقبت با آروزی فراوانی پيش آمد و گفت :

مرا ببخش ... ديگری را دوست دارم...... .....

.....
گفتم اينک که تو اين همه مدت به من دروغ گفتی اين بار من هم به تو دروغ گفتم .... تورا هرگز نخواهم بخشيد.....

 

 

اگرسربرسینه ام گذاری خواهی شنید صدای قلبی را که روزی خون سرخ عشق از آن فوران میکرد.

صدای قلبی را که تک تک ضربانش در امید دیدار دوباره تو می تپید.

اما امروز آن قلب باکوچکترین تلنگری خواهد مرد و ضربانش به دنبال تیک تاک ساعت میدوند تا روزی سنگینی سرد خاک را بر پیکر بی جانش احساس کند.

آن پیکری که هیچ کس به غرورش احترام نگذاشت.

آن پیکری که روزی نام تو را در تمام وجودش فریاد زد و تو آن را نشنیدی.

چه کسی خراب کرد کلبه ی آرزوهایم را و شکست آن غروری را که وجودش را در نگاه های سرد تو خشکاندم.

و چه کوتاه بود همسفر تو بودن در جاده های سرنوشت!...

 

 

اي دل ساده بکش درد که حقت اين است

از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است

هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي

 حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است

maantoo.blogfa.com

 ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد که حقت اين است

آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستي

 فلک آخر سرت آورد که حقت اين است

 

 

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

 آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

 از پاکي اشکهاي خود فهميدم

 لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم

 

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري

دل به هرکس دادم او زد به قلبم خنجري

 من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم

شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او، ياد تو ما را بس است

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 
عشق زمانی است که نتوانی به چیزی جز او فکر کنی. عشق زمانی است که دستش را در دست داری و آغاز آشنایی تان را به یاد نمیاوری. عشق زمانی است که هر وقت خبر جالب یا غم انگیزی می شضنوی به اولین کسی که دوست داری بگویی ، اوست . عشق زمانی است که اگر شرایط فراهم نشد چند وقتی او را ببینی ، احساس بیماری و کسالت کنی . عشق زمانی است که وسایلی را که دوست دارد بلافاصله برایش می خری، فقط چون می دانی وقتی ان را به او می دهی به تو لبخند می زند. عشق زمانی است که تو رضایت او را به رضایت خودت ترجیح دهی. عشق زمانی است که او لباسهای زیبایش را فقط به خاطر تو بپوشد . عشق زمانی است که هر وقت از موضوعی نگران است ، به او ارامش دهی. عشق زمانی است که حتی وقتی در مهمانی جای زیادی برای نشستن هست درکنار تو بنشیند. عشق زمانی است که بعد از انکه از او جدا شدی ، دیگران را با او مقایسه کنی و همه ی انها را در مقابل او کوچک ببینی . عشق زمانی است که " زندگی " می کنی عشق زمانی است که به اوج می رسی زیر بغض دلواپسی ها چیزی بود که من آن را ، با سر انگشتانم یافتم. چیزی نه سرد نه گرم نه حقیقتی نه رویایی نه دور نه نزدیک نه ممکن نه محال چیستی اش معمای زندگی من است. هستی اش تکرار مداوم پرسشی است در ذهن من. به راستی آن چیست که از یادش شعردر من حسرت لیلا میشود. و عشق در من تعبیر رویا؟ چیست آن که کودکانه ، پاک دلتنگش میشوم؟ چیست آن که همه نبض احساسم از اوست؟ آن چیست که ازمن ، منی دیگر میسازد من دیوانه ی منتظری که تا به حال نمیشناختمش؟ آری ، زیر بغض دلواپسی ها، چیزی بود که من او را با سر انگشتانم احساسم یافتم.
|+| نوشته شده توسط roya در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386  |
 
گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شـــــنيدن

گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســـــيدن

گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد
گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن

گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم
گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن

گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش
گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن

گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم
گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن

گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم
گفتا برتر زجــــانست نازي زاو خـــــريدن

گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم
گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردويــــــدن

گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي
گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن

گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن

گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن
|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  |
 
    مسافر

 

با تو هستم ای مسافر

                  ای به جاده تن سپرده

                             ای که دلتنگی غربت

                                          منو از یاد تو برده

هنوزم هوای خونه

               عطر دیدار تو داره

                          گل به گل گوشه به گوشه

                                         تو رو یاد من میاره

با تو من چه کرده بودم

             که چنین مرا شکستی

                          بی وداع و بی تفاوت

                                       سرد و بی صدا سکشتی

 به گذشته بر میگردم

               به سراغ خاطراتم

                            تازه میشود دوباره

                                        از تو داغ خاطراتم

 به تو میرسم همیشه

              درنهایت رسیدن

                         هر کجا باشی و باشم

                                       به تو بر میگردم از من

این تویی همیشه من

               توی آیینه تقدیر

                       با همه شکستم از تو

                                       نیستم از دست تو دلگیر

با تو من چه کرده بودم

              که چنین مرا شکستی

                       بی وداع و بی تفاوت

                                      سرد و بی صدا شکستی

 

 

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

                                         ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم


به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي

                                         دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي


ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها

                                         منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

                                      ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم

 

شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد

                                                          خود را به سجده کردن آدم رضا نکرد

شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز

                                                          او سجده بر آدم و این سجده بر خدا نکرد

 

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه

چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش

بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم

 

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من بجاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد !

 

 

 

 

نمونه هایی ازتوهین به تورک و عرب و زنان:

که آن ترک بدپیشه و ریمن است ----- که هم بد نژاد است و هم بد تن است

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ----- عرب را به جایی رسیده است کار


که تاج کیانی کند آرزو ----- تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

 

مكن هيچ كاري به فرمان زن-----كه هرگز نبيني زني رأي زن


زن و اژدها هر دو در خاک به ----- جهان پاک از این هر دو ناپاک به

زنان را ستایی سگان را ستای ----- که یک سگ به از صد زن پارسای

پس پرده هر که دختر بود ----- اگر تاجدار است بد اختر است

چون زن زاد دختر دهیدش به گرگ----- که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ

به اختر كس آن دادن كه دخترش نيست--چو دختر بود روشن دخترش نيست

 

 

 

                       
|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  |
 

امان از نقطه چین هایی که غوغا میکنند...

قرارنبود آن وقت هایی تو به این زودی ها جایشان را عوض کنند.

قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد گنجشک های بی پناه حس اورا با تیرو کمان عادت نشانه بگیرند.

 

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی اولش قشنگ باشد.

قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.

قرار نبود با هوای شکستن دل دیگری بماند.

قرار نبود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند( به کدام هوا مانده ای تا بحال؟ )

قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد.

قرار نبود غاشقی یک قرن در میان پشت تبرک چند خاطره مخمل گذشته تکرار شود.

قرار نبود کسی دیر کند تاخیر کند.

قرار نبود دیوانه ای برای شکستن دیوانگی طلب زنجیر کنئد.

قرار نبود عشق کسی را از دیگری سیر کند.

قرار نبود کسی جز خودمان روی دلها یمان تاثیر کند

 

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره

سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه

يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟

گفت : سيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس

ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر

نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ،

کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم

 

 

میگن آسمان هفت طبقه است . طبقه اول ناسوت

( این دنیا ) طبقه دوم لاهوت , طبقه سوم

ملکوت , طبقه چهارم ... , طبقه پنجم ... طبقه ششم ...

 و طبقه هفتم جبروت .

طبقه اخر که جبروت هست فقط مال خداست .

 میگن فرشته هام اونجارو ندیدن . فقط حضرت

محمد و حضرت مولانا اونجا رفتن .

من وقتی مردم رفتم اون دنیا یه راست منو بی هیچ چون و چرا و

بی هیچ سئوال جوابی میبرن

آسمان هفتم . وقتی وارد میشم یه جای خیلی بزرگ و

 خیلی قشنگ و رویایی هست . همه جا

طلایی وهمه جا اینجوری دیلینگ دیلینگ برق میزنه .

بعد خدا رو میبینم جلو روم رو یه تخت

سلطنتی بزرگ و خیلی قشنگ نشسته . خدا خیلی بزرگه ...

وقتی از در وارد میشم و خدا رو می بینم سرم رو میاندازم پائین .

 از خجالت . گناهی نکردم که خجالت بکشم . فقط از بزرگیش و از

اینکه منو افریده خجالت میکشم . از اینکه چقدر درمقابلش کوچیکم .

بعضی وقتام نگاهش میکنم . اونم به من نگاه می کنه .

 یه نگاه متفکرانه . نگاهی که توش هزار

تا حرف هست . باز سرم رو میاندازم پائین . که بعد یهو صدام میکنه : ستاره ...

سرمو که بلند میکنم میبینم دستاشو باز کرده به طرفم ...

منم بدو بدو میدوم از تختش بالا میرم میپرم تو بغلش

 اونوقت های های میزنم زیر گریه .

خیلی دوسش دارم .

 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
یکی مثل من عاشق
یکی مثل تو بود

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
یکی مثل من عاشق
یکی مثل تو بود

اومد که فریاد بزنه
اما دیگه نایی نداشت
خواست بمونه پیشش ولی
تو قلب اون جایی نداشت

آی دختره آی بی وفا
آی تو که تنهام میذاری
تو قاب عکست جای من
عکس کیو می خوای بذاریییییی

برو برو که مثل تو
زیاده توو دنیا واسم

برو برو ولی بدون
که تا ابد جایی نداری تو دلم

برو برو که مثل تو
زیاده توو دنیا واسم

برو برو ولی بدون
که تا ابد جایی نداری تو دلم

زدم به سیم آخر و
گفتم ولش کن بی خیال
اون واسه من یار نمیشه
بی خیال این عشق محال

گفتم توی مرام ما منت کشی
نیست با مرام

می خواد بره خوب به درک
همینی که هست ختم کلام

برو برو که مثل تو
زیاده توو دنیا واسم

برو برو ولی بدون
که تا ابد جایی نداری تو دلم

برو برو که مثل تو
زیاده توو دنیا واسم

برو برو ولی بدون
که تا ابد جایی نداری تو دلم

برو برو که مثل تو
زیاده توو دنیا واسم

برو برو ولی بدون
که تا ابد جایی نداری تو دلم

برو برو که مثل تو
زیاده توو دنیا واسم

برو برو ولی بدون
که تا ابد جایی نداری تو دلم

حس درد سبز عشقي
با يه دريا پر از اميد
حرمت نجابتت رو
ميشه تا خود خدا ديد
با يه دريا پر از احساس
منم اون هميشه با تو
گرميه قلبم و دستام
پيشكش تنهائيه تو

من تو جرات مرگيم
توي لحظه هاي آخر
ميشه تا مرز تن عشق
برسيم مثل يه مادر
من و تو فرصت پروازه همه پرنده هاييم
واسه تا ابد رهايي
ما دو بال آشناييم

ميدونم كه ما اسيريم
تا كه همصدا نخونيم
غربت ترانه ها رو
توي اين قفس مي مونيم
اگه تا سپيده صبح
برسه فصل اقاقي
ميتونيم با لمس اين عشق
بشكنيم غرور ياغي

من تو جرات مرگيم
توي لحظه هاي آخر
ميشه تا مرز تن عشق
برسيم مثل يه مادر
من و تو فرصت پروازه همه پرنده هاييم
واسه تا ابد رهايي
ما دو بال آشناييم

 

یه روزی می گفتم عاشقی چی یه
عاشق دیگه کی یه
فکرشو هم نکردم
شاید منم عاشق شم

همه می پرسیدن عشقو دیدم یا نه
وقتی می گفتم نه
یه جوری نگام می کردن
می گفتن عاشق می شم

حالا که عکس چشات تو چشامه
دستات تو دستامه از تو نمیشه گذشت
حالا که داغ لبات رو لبهامه
قلبه تو باهامه، از تو نمی شه گذشت

حالا که عکس چشات تو چشامه
دستات تو دستامه از تو نمیشه گذشت
حالا که داغ لبات رو لبهامه
قلبه تو باهامه ،از تو نمی شه گذشت

لا لا لا لا ...
لا لا لا لا ...

نمی دونستم ...چه خوبه وقتی عاشقی
نمی دونستم... چه خوبه وقتی صادقی
نمی دونستم.... اگه یکی منو بخواد
دل من تو دنیا جز اون دیگه هچی نمی خواد
نمی دونستم ...چه خوبه وقتی عاشقی
نمی دونستم ...چه خوبه وقتی صادقی
نمی دونستم ...اگه یکی منو بخواد
دل من تو دنیا جز اون دیگه هچی نمی خواد
دیگه هچی نمی خواد

حالا که عکس چشات تو چشامه
دستات تو دستامه از تو نمیشه گذشت
حالا که داغ لبات رو لبهامه
قلبه تو باهامه ،از تو نمی شه گذشت

لا لا لا لا ...
لا لا لا لا ...

حالا که عکس چشات تو چشامه
دستات تو دستامه از تو نمیشه گذشت
حالا که داغ لبات رو لبهامه
قلبه تو باهامه ،از تو نمی شه گذشت

حالا که عکس چشات تو چشامه
دستات تو دستامه از تو نمیشه گذشت
حالا که داغ لبات رو لبهامه
قلبه تو باهامه ،از تو نمی شه گذشت

یه روزی می گفتم عاشقی چی یه
عاشق دیگه کی یه
فکرشو هم نکردم
شاید منم عاشق شم


|+| نوشته شده توسط roya در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 
عزيزم بمون کنارم که بي تو ياري ندارم.............. صداي قلبو بشنو ميگه بي تو بي قرارم.............. دل من از دوري تو شب و روزش شده گريه................. ديگه از وقتي که رفتي هيچ کسي رو دوس نداره................ بيا برگرد و ببين که دلم طاقت دوريت و نداره................ تو رفتي و نديدي چشمام بي تو همش داره ميباره................... عزيزم بمون کنارم که بي تو ياري ندارم................ صداي قلبمو بشنو ميگه بي تو بي قرارم........... دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي منی دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني ....
|+| نوشته شده توسط roya در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 
الهي كه شفا پيدا كني تو ... واسه دردات دوا پيدا كني تو تو اين دنيا كه بي وفاي رسم رفيقه با وفا پيدا كني تو عمرآ تموم دنيا رو بگردي مثله من عاشقي پيدا كني تو نرو افسانه من ناتمومه بدون اگه بري كارم تمومه بهت گفتم بيا دنياي من باش كنارت حتي مردن آرزومه شنيدم تو دلت انگار مي گفتي كه عاشقي كجاست وفا كدومه ..................................................... منم تو شهر غم زندوني تو ... غم و غصه دل ارزني تو نگو دوست دارم به يه قريبه ... ميشه اون مثله من زندوني تو رسيده اون شبي كه تو مي خواستي ... چقدر اخر مهموني تو
|+| نوشته شده توسط roya در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 
الهي كه شفا پيدا كني تو ... واسه دردات دوا پيدا كني تو تو اين دنيا كه بي وفاي رسم رفيقه با وفا پيدا كني تو عمرآ تموم دنيا رو بگردي مثله من عاشقي پيدا كني تو نرو افسانه من ناتمومه بدون اگه بري كارم تمومه بهت گفتم بيا دنياي من باش كنارت حتي مردن آرزومه شنيدم تو دلت انگار مي گفتي كه عاشقي كجاست وفا كدومه ..................................................... منم تو شهر غم زندوني تو ... غم و غصه دل ارزني تو نگو دوست دارم به يه قريبه ... ميشه اون مثله من زندوني تو رسيده اون شبي كه تو مي خواستي ... چقدر اخر مهموني تو
|+| نوشته شده توسط roya در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 
 

دفترخیس مشقم را باد با خود برد...

هزار بار نوشته بودم : در چشمانت شنا می کنم و در دستانت می میرم .

جریمه های عاشقانه ام که تمام شد... چشمانت بسته بود و دستانت سرد !!

شبی،آهسته می آیم

واز دریچه ی چشمانت می گذرم

پلک هایت مرا نمی بینند

ونگاهت خمیازه می کشد!

چشم هایت را می بندی

و من اسیر می شوم...!!   

اسم همه را به سادگی یاد گرفت

                                من راه وفا ، او ره فریاد گرفت

                               گفتم: به خدا برای تو می میرم

                             از فعل و زمان جمله ایراد گرفت!

محبوبم ، پلکهايت را پاک کن !

زيرا عشقي که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خود ساخته ، موهبت صبوري و شکيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد .

اشکهايت را پاک کن و آرام بگير، زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و براي آن عشق است که رنج نداري ، تلخي بينوايي و درد جدايي را تاب مي آوريم .

""جبران خليل جبران""

دوش دیدم دلبرم ، آمد برم،

از راه یاری ، شام تاری.

گفتمش : آیا چومن آشفته و دل بی قراری؟

گفت : اري .

گفتمش : آن چیست هر شب می دهد رنج و عذابم؟

گفت : عشقم .

گفتمش: آیا دلت را بر دل من می سپاری؟

گفت : آری .

گفتمش:با یاد رویت نیمه شبها گریه کردم .

گفت : من هم .

گفتمش : دست محبت توی دستم می گذاری؟

گفت : آری.

گفتمش: کی می کشی در راه من چشم انتظاری؟

گفت :هر شب .

گفتمش: پس چون دلم سر گشته در کوی نگاری؟

گفت :آری .

گفتمش: گاهی دلت با من سر یاری ندارد؟

گفت : دارد .

گفتمش:در سر هوای دیدن دلدار داری؟

گفت : آری .

گفتمش: جانا زمانی بوده ای مجنون عاشق؟

گفت:هستم .

گفتمش:اینک مرا لیلای عشقت می شماری؟

گفت : آری .

گفتمش:در انتظار دیدن روی تو هستم .

گفت : دانم .

گفتمش:آیا برایم لحظه ها را می شماری؟

گفت : آری .

وقت رفتن گفتمش: ای نازنین، دارم سوالی.

گفت : برگو .

گفتمش: باردگر بر کلبه ام پا می گذاری؟

گفت : آری ......

 

 

بغض نکن گریه نکن .

 

اگرچه غم کشیده ای .

 

برای من فقط بگو،

 

خواب بدی که دیده ای .

 

اگر که اعتماد تو،

 

به دست این و آن کم است ،

 

تکیه بده به شانه ام ،


که مثل صخره محکم است .

 

به پای صحبتم نشین ، فقط ترانه گوش کن .

 

جام به جام من بزن ، جان مرا تو نوش کن .

 

تو را به شعر می کشم ،


چو واژه پیش می روی .


مرگ فرا نمی رسد ،

 

تو تازه خلق می شوی .

 

تو در شب تولدم ،

 

به شعله فوت می کنی ،

 

به چشم من که می رسی ،

 

فقط سکوت می کنی .

 

اگر کسی در دل توست ،  بگو کنار می روم .

 

گناه کن به جای تو ،  بر سر دار می روم .

 

 

 

 

دل را شکست و مرتبه ی آخرش نبود

  دیگر نشانه ای ز دل شاعرش نبود

                                          گفتم چقدر می گذرد که ندیدمت

                                    مکث و سکوت و بی خبری،خاطرش نبود!

عاشقی،تا دم سحرفقط درد و آه می کشد؛

       با بخار پشت شیشه یک نگاه می کشد؛

           عکس عشق خویش را شکل ماه می کشد؛

                                                     اشتباه می کشد!

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 
ادمک دنیا زیباست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند کل دنیا سراب است بخند بخدا ان خدایی که بزرگش خواندی مثل تو تنهاست بخند................

|+| نوشته شده توسط roya در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 
   آه! بگذار گم شوم در تو

                               کس نیابد زمن نشانه ی من

                                       عشق پاک و نگاه زیبایت ،

                                            بوزد بر تن ترانه ی من

                                                آه! باور نمی کنم که مرا

                                                  با تو پیوستنی چنین باشد

                                                    نگه آن دو چشم شورانگیز ،

                                                سوی من گرم و دلنشین باشد

                                             بی گمان زان جهان رویایی

                                      زهره بر من فکنده دیده ی عشق

                                   می نویسم به روی دفتر خویش:

                          "جاودان باشی ای سپیده ی عشق!"

 

َعشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او

عشق يعني مهتاب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت... شورعشق گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز... پس بمان" تا سحرازعاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن

 

|+| نوشته شده توسط roya در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 
وش تو نخواب که ملتت در خواب است ,آرامگاهت غرقه در زير آب است ,اينبار نه بيگانه که دشمن ز خود است ,صد ننگ به ما که روح تو بي تاب است

 

قلب من به اندازه ي دست مشت کرده ام است….من در عجبم که تو با اين همه عظمتت چگونه

در آن جاي گرفتي؟…چنان جاي گرفتني که تا ابد خيال رفتن نداري......

 

به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد .

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد....



به يادت داغ بر دل مي نشانم ز ديده خون به دامن مي فشانم

چون ني گر نالم از سوزه جدائي نيستان را به آتش می کشانم

|+| نوشته شده توسط roya در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 
 
بالا