تبليغاتX
عشق بر باد رفته
تنها ترين تنها
 
اینو نوشتمنگین بی مرام دعا کنین دانشگاه قبولشم

|+| نوشته شده توسط roya در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 
می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در ان نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

ناله می لرزد می رقصد اشک...

اه که بگذار بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید ان به که بپرهیزم من

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده لب و خونین دل

میروم از دل من دست بر دار

ای امید عبث بی حاصل

 

فروغ فرخزاد

 

يك روز به دنيا آمد. زندگي كرد. يك روز هم مرد. همين!
پ.ن:
* مي‌گويند، اين جملات بزرگترين سروده از هستي است. نمي‌دانم.
** "شما كه غريبه نيستيد" از هوشنگ مرادي كرماني را نگاهي بيندازيد؛ ضرر ندارد.
*** "گرد يك درياچه/ سپيده‌دم را انتظار مي‌كشند/ هم شكارچي و هم مرغابي": تسودا كييوكو
**** آدم كه بالا مي‌رود، همه چيز را بهتر مي‌بيند. سرزمينش هم مي‌شود سرزمين‌ها.

 

دلت همیشه زندان من است

 

آتشکده عشق تو از آن من است

 

آن روز  که وداع من و توست

 

آن شوم ترین لحظه پایان من است

 

 

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
 
 
 
گریه کردن ،؛، برای کسانی که خنداندن دیگران را دوست دارند ، کمی بی انصافیست ...

انتظار ازار دهنده است. فراموش کردن ازار دهنده است . اما تردید در تصمیم گیری بد ترین عذاب هاست

 

خیر و شر هر دو یک چهره را دارند مهم این است که در چه زمانی از مسیر زندگی ادم ها

گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم
 

آسمان دلم ابري است آسمان واژه هايم نيز انگار تمام چشمها و ابرها را عاريه گرفته ام تا تمام

اقيانوسها و درياها را پس بدهم چشمهاي من به تو دروغ نمي گويند چشمهاي تو هم هيچ وقت

به من دروغ نگفته اند چشمهايي كه هيچ كس آنها را نديده پنهان و بي نشان غمگينانه در  

 پسين هاي هرروزه غريبيم را گريستند به تو دروغ نمي گويند حالا هم اين چشمها تو را 

مي پايند تا پا  كه برداري خبر آمدنت را يواشكي به شانه ها بدهند _ همان دوست هميشه با 

وفا _ درياها هم انتظار دارند . حكايت غريبي است نه ! آنقدر خواب باشي كه همه كس و همه

چيز را خراب ببيني آنقدر خراب كه حتي نسيم آرامش چو بادهاي سوزان صحرائي پوست

 بردار  تنت باشد كه آرزويت همبستري مرگ حكايت غريبي است نه ! آنقدر از زندگيت حتي

خودت فرار كني و بگريزي تا آنجا كه نداني كه هستي و چگونه بوده اي چه برسد به

اطرافيانت . حكايت غريبي است نه ! دل انگيزم ! كنار اين همه غريبي اين همه خرابي خالي

 شدن روياي شيرين توست پرستارم ياورم تو عين هوائي براي من تو بر اندوهم گواهي فقط

 

ای کســانی کـــه پـــس از مرگ مـــن مــامـــور دفــــن مـــــن هستید،

می خــــواهـــــم بعـــــد از مــــــرگـــــــم،

تــــابوتـــم را بـــا پــارچـــه ی سیـــاهی بپـوشـانید تــا همه بفهمند کـه زندگــانی مــن سیــاه

بــوده ...

پــــاهـــایم را بیـــــرون بگذاریـــد تـــــا همه بـــدانند کــه پا برهنه زیسته ام ...

دستهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند دست بسوی کسی دراز کــرده بودم ...

چشمهــــایــــم را بــــاز بگذاریــــد تــا همه بدانند که چشم براه کسی بوده ام ...

و در آخــــر!!!

تکه یخی بــر روی قبرم بگذارید که با اشعه ی خورشید آب شود و به جای مادرم برایم گریه

کند ...

می خــــواهــــم بـــدانم که اولین کسی که به مزارم میاید و آخرین کسیکه مزارم را ترک

 می کند کیست ؟ 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه چهارم آبان 1386  |
 
رخ یار ....

 

 

با ارزوی قبولی طاعات وعبادتتان ددر در گاه حق عید فطر را تبریک میگویم

 

 

می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام

خدارو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام 

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدارو می خوام اما نه واسه زیبا و زشت

خدارو می خوام  نه واسه خودم که باشم یا برم

خدارو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدارو می خوام نه واسه سکه و صد کوی و مقام

خدارو می خوام  که فقط تورو نگه داره برام

خدارو دوست دارم واسه این که تو رو بهم داده

خدارو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدارو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی زاره 

خدارو دوست دارم واسه این که حواسش بامنه

خدارو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدارو دوست دارم واسه این که من و تو باهمیم

خدارو دوست دارم واسه این که می دونه ما عاشق همیم

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم (خدای خوبم)

نگاه دریایی تو آبیه روی آب می شم

واست دلم واست تنم اصلا تمام زندگیم

از تو دوباره منع شدم با تو تموم شد خستگیم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه همنفس قسمت من دوست دارم یه عالمه

 

برترين كلمه، " الله " است.
حاضرترين كلمه، " خدا " است.
وسيع ترين كلمه، " بهشت " است.
پاك ترين كلمه، " فطرت " است.
آرام ترين كلمه، " سكوت " است.
گرسنه ترين كلمه، " حرص " است.
مهربان ترين كلمه، " مادر " است.
خونين ترين كلمه، " جنگ " است.
بي نيازترين كلمه، " قناعت " است.
باحياترين كلمه، " فاطمه " است.
راستگوترين كلمه، " آينه " است.
تنگ ترين كلمه، " قبر " است .
بي حال ترين كلمه، " تنبل " است.
عبرت انگيز ترين كلمه، " قبرستان " است.


بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم ٬

در بر گیرنده مخاطرات بزرگ است.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
رخ یار ....

 

 

با ارزوی قبولی طاعات وعبادتتان ددر در گاه حق عید فطر را تبریک میگویم

 

 

می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام

خدارو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام 

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدارو می خوام اما نه واسه زیبا و زشت

خدارو می خوام  نه واسه خودم که باشم یا برم

خدارو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدارو می خوام نه واسه سکه و صد کوی و مقام

خدارو می خوام  که فقط تورو نگه داره برام

خدارو دوست دارم واسه این که تو رو بهم داده

خدارو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدارو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی زاره 

خدارو دوست دارم واسه این که حواسش بامنه

خدارو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدارو دوست دارم واسه این که من و تو باهمیم

خدارو دوست دارم واسه این که می دونه ما عاشق همیم

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم (خدای خوبم)

نگاه دریایی تو آبیه روی آب می شم

واست دلم واست تنم اصلا تمام زندگیم

از تو دوباره منع شدم با تو تموم شد خستگیم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه همنفس قسمت من دوست دارم یه عالمه

 

برترين كلمه، " الله " است.
حاضرترين كلمه، " خدا " است.
وسيع ترين كلمه، " بهشت " است.
پاك ترين كلمه، " فطرت " است.
آرام ترين كلمه، " سكوت " است.
گرسنه ترين كلمه، " حرص " است.
مهربان ترين كلمه، " مادر " است.
خونين ترين كلمه، " جنگ " است.
بي نيازترين كلمه، " قناعت " است.
باحياترين كلمه، " فاطمه " است.
راستگوترين كلمه، " آينه " است.
تنگ ترين كلمه، " قبر " است .
بي حال ترين كلمه، " تنبل " است.
عبرت انگيز ترين كلمه، " قبرستان " است.


بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم ٬

در بر گیرنده مخاطرات بزرگ است.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
رخ یار ....

 

 

با ارزوی قبولی طاعات وعبادتتان ددر در گاه حق عید فطر را تبریک میگویم

 

 

می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام

خدارو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام 

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدارو می خوام اما نه واسه زیبا و زشت

خدارو می خوام  نه واسه خودم که باشم یا برم

خدارو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدارو می خوام نه واسه سکه و صد کوی و مقام

خدارو می خوام  که فقط تورو نگه داره برام

خدارو دوست دارم واسه این که تو رو بهم داده

خدارو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدارو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی زاره 

خدارو دوست دارم واسه این که حواسش بامنه

خدارو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدارو دوست دارم واسه این که من و تو باهمیم

خدارو دوست دارم واسه این که می دونه ما عاشق همیم

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم (خدای خوبم)

نگاه دریایی تو آبیه روی آب می شم

واست دلم واست تنم اصلا تمام زندگیم

از تو دوباره منع شدم با تو تموم شد خستگیم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه همنفس قسمت من دوست دارم یه عالمه

 

برترين كلمه، " الله " است.
حاضرترين كلمه، " خدا " است.
وسيع ترين كلمه، " بهشت " است.
پاك ترين كلمه، " فطرت " است.
آرام ترين كلمه، " سكوت " است.
گرسنه ترين كلمه، " حرص " است.
مهربان ترين كلمه، " مادر " است.
خونين ترين كلمه، " جنگ " است.
بي نيازترين كلمه، " قناعت " است.
باحياترين كلمه، " فاطمه " است.
راستگوترين كلمه، " آينه " است.
تنگ ترين كلمه، " قبر " است .
بي حال ترين كلمه، " تنبل " است.
عبرت انگيز ترين كلمه، " قبرستان " است.


بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم ٬

در بر گیرنده مخاطرات بزرگ است.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

|+| نوشته شده توسط roya در جمعه بیستم مهر 1386  |
 

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده‌ي شب مي‌كشم
چراغ‌هاي رابطه تاريكند
چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني‌ست

دم همین خواب سحرگاهی خودم گرم

که سرم برای چه خواهد شد هیچ فردایی درد نمی کند !

 

یکی بود یکی نبود ...

یه خدا بود که دستاش گلی بود .

یه آدم هم بود .

که چشم دلش به دستای خدایی بود

که بی خیال همه چیز

فقط دستاش گلی بود ...

 

 

دل و دین و عقل و هوشم ، همه را به آب دادی

ز کدام باده ساقی ، به من خراب دادی ؟

دل عالمی ز جا شد ، چو نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد ، چو به زلف تاب دادی

 

 

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

تو نوشیدی از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

...

 

+ تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم ...

+ به خاکی زدن را دوست دارم . اصلا خاکی شدن را دوست دارم . دنبال فواره های پارک راه افتادن و خیس شدن را هم دوست دارم . اسم فامیل بازی را هم دوست دارم . تو را هم دوست دارم . مثل دیوانه ها روی خاک نشستن و اسم فامیل بازی کردن را هم دوست دارم . حتی چرت و پرت گفتن و نوشتن را هم دوست دارم . به کسی چه مربوط که دیوانه شده ام ؟ دیوانه شده ام ... دی وا نه ...

+ نمیدانم چه میخواهم بگویم ، زبانم در دهان باز بسته ست

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 

دلم گرفته ای هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار . تو اين سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از اين نامهربونی ها
دارم از غصه می ميرم
رفيق روز تنهايی .
يه روز دستاتو می گيرم

تو اين شب گريه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی ميشه عاشقم باشی؟

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو هم صدا

تو ای پايان تنهايی
پناه آخر من باش
تو اين شب مرگی پاييز .
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترين باشه
ميخوام آيينه خونه
با چشمات همنشين باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار . تو اين سکوت

تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم ؟ وقتی که اشک نمی گذارد .

اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای

تار عشق می اندازد . بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را ؟

بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهای را؟

با نوشتن تنهايی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری

بگو چگونه احساسم را بنویسم که دیگر دلم از

تنهايی و بدون تو بدون خسته  شده ..؟

 

 

چه بی صدا . نفس نفس

 

لم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است  ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

 میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...

 

 

انگار عقربه های ساعت سال هاست که به خوابی طولانی فرو رفته اند، چرا!؟

خدایا کمک کن شاید این دقایق نفرت انگیز زمانی به اتمام برسد.

اما کی !؟

صدای پرندگان آزارم میدهد، می خواهم بخوابم امه نمی شود، چرا!؟

چراغ اتاق را خاموش می کنم اما نه ...

چند ساعت قدم میزنم ....

اما فایده ای ندارد...

 

 

 

از کدام سرزمین است نمی دانم!

آخر با کدام نگاه...با کدام اشاره...با کدام حروف الفبا...با کدام حنجره و صدا...؟!!!!با کدام دل...با کدام اشک...با کدام چشم...؟!!!با کدام تاب و توان...؟!!!سر بر کدام دیوار جهان گذارم و فریاد بر اورم و خاک بر فرغم کوبم و گویم کلامت را نمی فهمد کلامم!!!

 

 

مروز دوباره دلم گرفته بود ٬ مثل دیوانه ها رفتم سراغ خاطراتم و گشتم ٬ خاطرات با تو

بودن را زیر برگی  از یادگاری هایت یافتم  اما امروز حضورم برایت غریبه است ! نمی دانم
چرا ؟ فقط می دانم که امروز دیگر خورشید مهر گرفت . امروز دیگر رود مهربانی ات آب
 را به رودخانه ی بی آبم جاری نمی کند . امروز دیگر دریا موج هایت را به روی ساحل
 سوزانم نمی راند . امروز دیگر تو نیستی !
          فقط و فقط خاطره هایت مرا به زنده بودن  می راند . 
 
 
 

میدانم گوشه ای از زندگی من بر چهره ی تو نگاشته شده و نام بی نشانی ات

برگ هایی از دفتر زندگیم را پر کرده . می دانم هزار و یک شب بی خوابی از تو
طلب دارم اما بدان در تو دنبال خیلی چیزها گشته ام . من در تو به شعر هایم
رسیده ام . فقط تو میبینی که وقتی باران می بارد چگونه اشک های من روی
 دیوارهای خاطره پیچک می شوند . نگاهم را از آن سوی روزهای کودکی تا به
 امروز که کنار این  گل ها و تو نشسته ام به یاد بسپار . می دانم که در ناگزیر
روزی دیگر باز می آیی . به انتظارت خواهم نشست .
ای تنهایی ٬ تو امشب در لحظه هایت اشک و برف٬ آتش و مرا داری و من در تو
 زندگی ام را دگر باره مرور خواهم کرد
 
 
 
86/04/07


کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟
 
 
 
 

آمد نشست !!!

سجاده اش آبی بود

رنگ چهره اش مثل چادر نمازش سفید شده بود

دستها را به آسمان نزدیک کرد :

« خدای خوب من ! دلم را در نا کجائی جا گذاشته ام ،

از دوست زخم ها خورده ام ،...

خدایا جز تو کسی را ندارم . پناهم ده ... »

همین را فقط گفت

گونه هایش چراغانی شد از اشک

.... یک ساعت بعد .....

 

 

 

 

همیشه خسته از روزای برفی

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

 

سال هایم به تباهی رفت . هیچ برایم نمانده جز هیچ...

 

 

 

 

 
 

 


 

 

 

 

love me Ghazal

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه هفدهم مهر 1386  |
 
مهم نيست كه قطره باشي يا اقيانوس مهم اين است كه اسمان در تو منعكس شود...

 

خيلي دوستت دارم.تو بهترين اميدهارو در قلبم اينستال

 کردي.عکستو در بک گراند قلبم قرار دادي.تو روي قلبم با ملايمت

 کليک کردي.عشق را در زندگي من  ريست کرده و تمام غمهام رو 

 شيفت ديليت کردي.من هر جا باشم

 قلبم به تو کانکته.عشق و قلب  و مغز منو هک کرده.اسم تو  در

جاي جاي وجودم رجيستره

دوستت دارم  

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در سه شنبه هفدهم مهر 1386  |
 
دل من وقتی که می رفتم فکر تو راحت بود تکرار اسم من از روی عادت بود وقتی که می رفتم از غصه وا موندم مرگم که زودم بود فردا رو جا موندم دل خور نشو از من از این که دل تنگم من با خودم قهرم با تو نمی جنگم از دست خود رفتم از دست تو دورم دل خور نشو از من وقتی که مجبورم این قسمت من بود حرفاتو می فهمم فرصت بده کم شم از خاطرت کم کم از من به دل نگیر هم درد بی زخمیم باشه گناه تو پای منو تقدیر
|+| نوشته شده توسط roya در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 
سلام اینم اس ام اس: اگه کسی بهت گفت دوست دارم، می میرم برات، فدات شم، تمام زندگیمی... زود باور نکن. اگه می خوای امتحانش کنی بهش بگو کارت سوختت رو میدی به من؟ سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگيره... جاخالي بدم، بخوري زمين، حالت بگيره جدیدترین جمله عاشقانه: بنزيِن نگاهت رو براي قلبم سهميِه بندي نکن! خيال مي کردي قلب من تاب شکستن را نداره منتظري بازم دلم پيش دلت کم بياره مرام من توي عاشقي يک دلي و صداقته وقتي ميگم نوکرتم اين آخر رفاقته
|+| نوشته شده توسط roya در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 
کاش در این شهر عزیز لایق دیدار شوم

 

                                                 سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

 

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

 

                                             تا که هم سفره ی تو لحظه ی افطار شوم

 

 

 

  مانده پاى آبله از راه دراز     

 

                         بر دم دهكده مردى تنها   

 

                                             كوله بارش بر دوش   

 

                                                        دست او بر در، می گويد با خود:     

 

     غم اين خفته ی  چند         خواب در چشم ترم می شكند.     

 

 

                                                           سهم این بیداری کی از آن ماست؟!!

 

 

VVV

در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است

وصداقت گل نایاب...!

ودر چشمان پاک شقایق ها عابر بی عاطفه غم جاریست...

به چه کسی باید گفت:

با تو انسانم وخوشبخت ترینم

 

```

Image hosting by TinyPic

™™™

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است

که در کنار او باشی و بدانی که به او نخواهی رسید

 

 

زمستان ؛ دختري در خواب

بهاران ؛  دختري شاداب

نگاه گرم تابستان

نگاه دختري سرزنده وبي تاب

ولي  پاييز؛ ولي پاييز

يكي مي گفت: دلگير است

صدايي خسته و تنهاست

زني از زندگي سيراست

يكي مي گفت: بد رنگ است

پاييز ذليل و زرد

حديث غصه و درد است

ولي من گويمت عشق است او

شادخت هفت شهر شعروهمسازيست

نگاهش شور آزاديست

فريبا جلوه اي يكتاست

در هر صفحه ي اين چرخ او منظومه اي بي تاست

زه حس يكدلي لبريز

كلام مهدي ازحق است كو خوش گفت :

" تنها پادشاه فصل ها پاييز" 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط roya در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 

"خوبرویـــان جها ن ، رحــــم ندارد دلشـان"

شیشه خُـرده است دوخـروار در آب و گلشان

رسمشان ظلــــــم بر عا شـق بُوَد و کشتن او

کشف گردیده تفــنگ و قمـــــــه در منزلشا ن

هیچ امــــید به بهبـــود یشان نیست که نیست

چون به نوعـی ژنتــیکی بُوَد این مشکلشا ن

دل به آنان مسـپاری  که خــــــطر داره حسن

دور بایـــد شـــــــــدن ازدور و برِ محــفلشـان

 

 

 برای تو...!

برایت بارها باید بگویم ،که دررگهای من جاری شدی چون خون

که ازمن ساختی بار دگر مجنون،شاید

از شکوه عشق خانمانسوز،