دلم گرفته ای هم نفس
پرم شکست تو اين قفس/فرشته%20بنفش_files/001.gif)
تو اين غبار . تو اين سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
از اين نامهربونی ها
دارم از غصه می ميرم
رفيق روز تنهايی .
يه روز دستاتو می گيرم
تو اين شب گريه می تونی /فرشته%20بنفش_files/001.gif)
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی ميشه عاشقم باشی؟
دوباره من دوباره تو/فرشته%20بنفش_files/001.gif)
دوباره عشق . دوباره ما
دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو هم صدا
تو ای پايان تنهايی
پناه آخر من باش
تو اين شب مرگی پاييز .
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات . /فرشته%20بنفش_files/001.gif)
شبم روشنترين باشه
ميخوام آيينه خونه
با چشمات همنشين باشه/فرشته%20بنفش_files/001.gif)
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار . تو اين سکوت/فرشته%20بنفش_files/001.gif)
تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم ؟ وقتی که اشک نمی گذارد .
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای
تار عشق می اندازد . بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را ؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهای را؟/فرشته%20بنفش_files/5y9uk4z.gif)
با نوشتن تنهايی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم را بنویسم که دیگر دلم از
تنهايی و بدون تو بدون خسته شده ..؟
/فرشته%20بنفش_files/5y9uk4z.gif)
چه بی صدا . نفس نفس
لم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ...
دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...
به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...
نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های
وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...
دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .
دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و
اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .
چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟
چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!
بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و
از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟
میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست
دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....
مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...
انگار عقربه های ساعت سال هاست که به خوابی طولانی فرو رفته اند، چرا!؟
خدایا کمک کن شاید این دقایق نفرت انگیز زمانی به اتمام برسد.
اما کی !؟
صدای پرندگان آزارم میدهد، می خواهم بخوابم امه نمی شود، چرا!؟
چراغ اتاق را خاموش می کنم اما نه ...
چند ساعت قدم میزنم ....
اما فایده ای ندارد...
از کدام سرزمین است نمی دانم!
آخر با کدام نگاه...با کدام اشاره...با کدام حروف الفبا...با کدام حنجره و صدا...؟!!!!با کدام دل...با کدام اشک...با کدام چشم...؟!!!با کدام تاب و توان...؟!!!سر بر کدام دیوار جهان گذارم و فریاد بر اورم و خاک بر فرغم کوبم و گویم کلامت را نمی فهمد کلامم!!!

مروز دوباره دلم گرفته بود ٬ مثل دیوانه ها رفتم سراغ خاطراتم و گشتم ٬ خاطرات با تو
بودن را زیر برگی از یادگاری هایت یافتم اما امروز حضورم برایت غریبه است ! نمی دانم
چرا ؟ فقط می دانم که امروز دیگر خورشید مهر گرفت . امروز دیگر رود مهربانی ات آب
را به رودخانه ی بی آبم جاری نمی کند . امروز دیگر دریا موج هایت را به روی ساحل
سوزانم نمی راند . امروز دیگر تو نیستی !
فقط و فقط خاطره هایت مرا به زنده بودن می راند .
میدانم گوشه ای از زندگی من بر چهره ی تو نگاشته شده و نام بی نشانی ات
برگ هایی از دفتر زندگیم را پر کرده . می دانم هزار و یک شب بی خوابی از تو
طلب دارم اما بدان در تو دنبال خیلی چیزها گشته ام . من در تو به شعر هایم
رسیده ام . فقط تو میبینی که وقتی باران می بارد چگونه اشک های من روی
دیوارهای خاطره پیچک می شوند . نگاهم را از آن سوی روزهای کودکی تا به
امروز که کنار این گل ها و تو نشسته ام به یاد بسپار . می دانم که در ناگزیر
روزی دیگر باز می آیی . به انتظارت خواهم نشست .
ای تنهایی ٬ تو امشب در لحظه هایت اشک و برف٬ آتش و مرا داری و من در تو
زندگی ام را دگر باره مرور خواهم کرد
86/04/07
کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟
آمد نشست !!!
سجاده اش آبی بود
رنگ چهره اش مثل چادر نمازش سفید شده بود
دستها را به آسمان نزدیک کرد :
« خدای خوب من ! دلم را در نا کجائی جا گذاشته ام ،
از دوست زخم ها خورده ام ،...
خدایا جز تو کسی را ندارم . پناهم ده ... »
همین را فقط گفت
گونه هایش چراغانی شد از اشک
.... یک ساعت بعد .....

همیشه خسته از روزای برفی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
سال هایم به تباهی رفت . هیچ برایم نمانده جز هیچ...




|
+| نوشته شده توسط
roya در سه شنبه هفدهم مهر 1386
|